دیروز ۸ شب:
یک شب ابری بود ، از پنجره خیابان را دیدم، پشت پنجره همه چیز منتظر بود.
مردی چتر به دست را دیدم ،مرد منتظر اتوبوس ،اتوبوس منتظر راننده ،
چتر منتظر باران ،یک ساعت بعد انتظار به پایان رسید راننده آمد .
اتوبوس رسید ،مرد رفت ،چتر طعم باران را چشید.
امروز ۶ صبح :
اتاق سرد است ،پنجره باز است ،دخترک هنوز پشت پنجره باران زده منتظر است.
به امید دیدن ...........
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 14:22  توسط Hobab
|
منشور پارسوماش از کوروش هخامنشي:
بگذاريد هرکس به آيين خويش باشد.
زنان را گرامي بداريد.
فرودستان را دريابيد.
و رهکس به تکلم قبيله خود سخن بگويد.
آدمي تنها در مقام خويش به منزلت خواهد رسيد.
گسستن زنجيرها آرزوي من است.
رهايي بردگان و عزت بزرگان آرزوي من است.
شکوه شب و حرمت خورشيد را گرامي ميدارم.
پس تا هست
شبهايتان به شادي باشد و روزهايتان رازدار رهايي باد.
اين فرمان من است.
اين واژه وصيت من است.
او که آدمي را از ماواي خويش براند
خود نيز از خواب خوش رانده خواهد شد.
تا هست
هوادار دانايي و تندرستي باشيد
من چنين پنداشته
چنين گفته
و چنين خواستم.

7 آبان ماه سالروز طلوع با عزمت کوروش مبارک.
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 14:7  توسط Hobab
|
زنی با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با خجالت به صاحب مغازه گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند و از او خواست کمی خواربار به او بدهد تا وقتی کاری پیدا کرد قرض خود را ادا کند.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و صحبتهای زن را میشنید سریع به مغازه دار گفت :
ببينيد خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من !!!
خواربار فروش که نميخواست به مشتريانش جواب رد داده باشد ولي چندان هم راضي به دادن جنس رايگان نبود , روبه مشتري کرد و گفت : لازم نيست خودم ميدهم!
مغازه دار فکري کرد و با نيشخندي گفت:
فهرست خريدت را روي ترازو بگذار و به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 21:51  توسط Hobab
|
مرد آن است که .............
گفتم : کسي را ميشناسم که روي آب راه ميرود.
گفت : کار سختي نيست بعضي پرنده ها هم روي آب راه ميروند.
گفتم : فلان شخص قدرتي دارد که ميتواند در هوا پرواز کند.
گفت : مگس هم ميتواند در هوا پرواز کند.
گفتم : فلان کس در يک لحظه از شهري به شهر ديگري ميرود.
گفت : شيطان هم در يک لحظه از شرق عالم به غرب ميرود.
نگاه عميغش را به چشمانم دوخت و گفت :
اين چيزها مهم نيستند. مرد آن است که در بين مردم باشد .معاشرت کند .
بخرد و بفروشد . بگوید و بخندد .اما .....................
یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد.......
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 18:41  توسط Hobab
|
همين طوري که توي آيينه نگاه ميکرد متوجه شد که ديگه مويي روي سرش نمونده.
چند ماهي بود که به خاطر توموري که توي مغزش داشت شيمي درماني ميکرد.
توي سن پانزده سالگي تمام موهاي سرش ريخته بود.
کيفش رو برداشت بايد به مدرسه ميرفت.
با خجالت وارد کلاس شد.
وقتي سرش رو بلند کرد اشک توي چشماش جمع شد.
تمام هم کلاسي هاش موهاي سرشون رو از ته تراشيده بودن تا
دوستشون تنها پسر بي موي کلاس نباشه.
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 18:25  توسط Hobab
|
درسی از پروانه
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:33  توسط Hobab
|
خدا
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:19  توسط Hobab
|
سال 1230 :
مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....
زن:آقا حالا يه غلطی كرد شما ببخشيد ! نا محرم كه خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخير نمی شه بايد بکشمش...
بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:4  توسط Hobab
|
بنام خالق قادر و مهربان
عشق وديوانگي
درزمانهاي بسيار قديم، وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر وكسل تر از هميشه.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا " قايم باشك..."
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا" فرياد زد : من چشم ميگذارم. و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: يك ... دو ... سه ...
همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:55  توسط Hobab
|
خوابي ديدم ....
با خدا گفتگوئي داشتم
خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو كني ؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخندي زد و گفت
وقت من ابدي است .....
چه سوالاتي از من ميخواهي بپرسي ؟
گفتم چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند ؟
خدا پاسخ داد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:58  توسط Hobab
|